تنهایی
عمر اشکهایم در ریختن سپری می شود ..
بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند. من چه بی فردایم امشب فرداها هم مثل دیروزند غم ها لبها را بهم میدوزند قدرت فریادی نیست شهر بی باران جای شادی نیست پس چه باید کرد در این شبها ولی انگار صدایی آمد گوش تیز کن که ندایی آمد آری انگار صدایی مرا می خواند گویی اوهم غم من را میداند آری او همان باران است پس حقیقت دارد او چه قشنگ است رسم خیس شدن و چه زیباست زیر باران نیست شدن گویی امروز افسانه ها رنگ حقیقت دارند قطره هایش چه بی وقفه و زیبا می بارند آری امشب شیشه پنجره را باران شست اینجا سخت باران می بارد کاروان چون گیسوان پریشان دختری بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خورد خورشيد رفته است و نفس هاي داغ شب بر سينه هاي پر تپش آب مي خورد دور از نگاه خيره من ساحل جنوب افتاده مست عشق در آغوش نور ماه شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون
تا آسمان راهی نیست اما تا آسمانی شدن راه بسیار است... من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم چون آنان از روی عشق می رقصند و اینها از روی عادت نماز می خوانند... برای زیستن دو قلب لازم است وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم. وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم . وقتي او تمام كرد من شروع كردم. وقتي او تمام شد من آغاز شدم. وچه سخت است تنها متولدشدن. مثل تنها زندگي كردن. مثل تنها مردن. (دكتر شريعتي)
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم
بیا ای یار دستم گیر که من تنهای تنهایم
ادامه مطلب
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
ادامه مطلب
ديدم کسي در مي زند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در مي زند
اي دوستان بي وفا
از غم بيا موزيد وفا
غم با آن همه بيگانگي
هر شب به من سر مي زند..
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
شاملو
| Design By : Pichak |


